شمس الدين محمد كوسج

83

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

چنين « 1 » گفت كاين را به نزديك شاه * برم تا ببينند شاه و سپاه بيفشارد ران و برانگيخت اسب * خروشيد مانند آذرگشسب چو از دور افراسياب آن بديد * بزد دست « 2 » و تيغ از ميان بركشيد به لشكر چنين گفت جنگ آوريد * سر نامور زير سنگ آوريد ممانيد كايرانيان در رسند * جهان‌جوى نو را به هم برزنند چو بشنيد پيران برآشفت سخت * همى گفت كامروز برگشت بخت بياورد نام‌آوران صد هزار * همه نيزه‌داران خنجرگزار « 3 » چو نزد جهان‌جوى نو « 4 » تاختند * به كين دليران سرافراختند چنين گفت پيران كه جنگ آوريد « 5 » * همه راى و رسم پلنگ « 6 » آوريد جهان‌پهلوان در ميان آوريد * سرش را به گرز گران بشكنيد « 7 » بدان تا مر او را به چنگ آوريد * برآورده « 8 » نامش به ننگ آوريد چو كيخسرو از پشت پيل آن بديد * خروشى چو شير ژيان بركشيد « 9 » كه اى نامداران نبرد آوريد * سر دشمنان زير گرد آوريد سبك تيغ تيز از ميان بركشيد * به نزد فرامرز رستم كشيد « 10 » كه برزو بپيچيد ز خم كمند * سر و پايش آورده جمله به بند « 11 » نبايد كه وى « 12 » را ستانند باز * شود ديگر « 13 » اين كار بر ما دراز

--> ( 1 ) . ن : به دل . ( 2 ) . ن : اسب . ( 3 ) . ن : گذار . ( 4 ) . ن : به گرد فرامز در . ( 5 ) . ن : حمله بريد . ( 6 ) . ن : فرامز را در ميان . ( 7 ) . ن : بيت را ندارد . ( 8 ) . ن : برآورد . ( 9 ) . ن : خروشان به ايرانيان بنگريد . ( 10 ) . ن : رسيد . ( 11 ) . ن : كه برزوى را در كمند آوريد * سر و دست و پايش به بند آوريد ( 12 ) . ن : او . ( 13 ) . ن : باز .